روزهای سخت دربیمارستان
٢٨اذربود دیشب خیلی بد خوابیدی همش توی خواب ناله می کردی صبح که
از خواب بلند شدی رفتی
پیش عمه جون زهرا دراز کشیدی اخه شب عمه اومده بود پیش ما چون مادر
جونینا رفته بودن برای
مراسم مادر بزرگ مانی وشوهر عمه هم سر کارش بود خلاصه توی رخته خواب
بودی که یه دفعه حالت
بهم خورد با خودم گفتم حتما بد غذایی کردی یک ساعت بعد کمی چای ولرم
دادم خوردی اما اونم
سریع بردمت پیش متخصص اون هم گفت بد غذا یی کرده اوردمت خونه با یه
عالمه دارو یکی از دارو هارو
بهت دادم اما سریع متوجه شدم دکتر اشتباه تشخیص داده ودیگه دارویی بهت
ندادم تا بابایی بیا ببریمت
پیش دکتر خوت که فوق تخصص بیماریهای عفونی کودکانه ساعت 5ونیم ما
مطب بودیم با اصرار زیاد
مامانی منشی پروندت رو پیش دکتر برد اون هم قبول کرد اخرین نفر یعنی
ساعت 10نیم شب تو ر
و ببینه وحدسم درست بود دارو های اولی اشتباه بودن و من اگر اون امپول و
بقیه دارو هارو برات استفاده
می کردم حالت بد تر می شد دکتر به مامانی گفت اگه امشب بخوابم
حتماتشنج می کنی تبت39بود
روز بد حالت بهتر شد ازمایشها یه ویروس که همه بچه ها می گیرن رو نشون
می داد دوباره بردمت تا دکتر
ببیندت دکتر باز پیشنهاد دادبهت سرم بزنن اما من گفتم هر جور شده دارو ها
شو بهش می دم
امافرداش یعنی صبح روز30 اذر حالت خیلی خیلی بد شد ومامانی باگریه بابایی
رو خبرکردم با دکترت هم
تماس گرفت باید سریع ببرمت بیمارستان عرفان تا بهت سرم بزنن تو هم رفتی 2تا
اتاق اون ورتر پیش عزیز دلت
ایلیااون روز قبل برای همین مریضی یعنی اسهال واستفراق با تب خیلی
بالابیمارستان بستری شده بود
دوست ندارم بگم چه سختی هایی کشیدیم اما 2تا چیز خوب اونجا اولیش سارا
هم اتاقیت بودبعدش اتاق
بازی یا بقول تو مدرسه روز دوم که حالت کاملا خوب شده بود دیگه دوست
داشتی همه روز اونجا باشی
2اذرماه بایه دنیا شادی مرخص شدی گلم وقتی از بیمارستان بیرون اومدیم
حسابی می خندیدی می
خواستی ببریمت پارک که سورسوری سوارشی بهمون چراغ کونی هارو نشون
می دادی همون چراغ
بونی خودمن
خداجونم کاشکه می شد هیچ بچه ایی مریض نمی شد


روزهای سخت دربیمارستان
