هلیا نفس مامانهلیا نفس مامان، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

هلیا دختر مهربون

روزهای سخت دربیمارستان

1392/9/15 17:32
نویسنده : مامان هلیاجون
175 بازدید
اشتراک گذاری

٢٨اذربود دیشب خیلی بد خوابیدی همش توی خواب ناله می کردی  صبح که

 

 

 

 

از خواب بلند شدی رفتی

 

پیش عمه جون زهرا دراز کشیدی اخه شب عمه اومده بود پیش ما چون مادر

 

جونینا رفته بودن برای

 

مراسم مادر بزرگ مانی وشوهر عمه هم سر کارش بود خلاصه توی رخته خواب

 

بودی که یه دفعه حالت

 

بهم خورد با خودم گفتم حتما بد غذایی کردی یک ساعت بعد کمی چای ولرم

 

دادم خوردی اما اونم

 

سریع بردمت پیش متخصص اون هم گفت بد غذا یی کرده اوردمت خونه با یه

 

عالمه دارو یکی از دارو هارو

 

بهت دادم اما سریع متوجه شدم دکتر اشتباه تشخیص داده ودیگه دارویی بهت

 

ندادم تا بابایی بیا ببریمت

 

پیش دکتر خوت که فوق تخصص بیماریهای عفونی کودکانه ساعت 5ونیم ما

 

مطب بودیم با اصرار زیاد

 

مامانی منشی پروندت رو پیش دکتر برد اون هم قبول کرد اخرین نفر یعنی

 

ساعت 10نیم شب تو ر

 

و ببینه وحدسم درست بود دارو های اولی اشتباه بودن و من اگر اون امپول و

 

بقیه دارو هارو برات استفاده

 

می کردم حالت بد تر می شد دکتر به مامانی گفت اگه امشب بخوابم

 

حتماتشنج می کنی تبت39بود

 

روز بد حالت بهتر شد ازمایشها یه ویروس که همه بچه ها می گیرن رو نشون

 

می داد دوباره بردمت تا دکتر

 

ببیندت دکتر باز پیشنهاد دادبهت سرم بزنن اما من گفتم هر جور شده دارو ها

 

شو بهش می دم

 

امافرداش یعنی صبح روز30 اذر حالت خیلی خیلی بد شد ومامانی باگریه بابایی

 

رو خبرکردم با دکترت هم

 

تماس گرفت باید سریع ببرمت بیمارستان عرفان تا بهت سرم بزنن تو هم رفتی 2تا

 

اتاق اون ورتر پیش عزیز دلت

 

ایلیااون روز قبل برای همین مریضی یعنی اسهال واستفراق با تب خیلی

 

بالابیمارستان بستری شده بود

 

دوست ندارم بگم چه سختی هایی کشیدیم اما 2تا چیز خوب اونجا اولیش سارا

 

هم اتاقیت بودبعدش اتاق

 

بازی یا بقول تو مدرسه روز دوم که حالت کاملا خوب شده بود دیگه دوست

 

داشتی همه روز اونجا باشی

 

2اذرماه بایه دنیا شادی مرخص شدی گلم وقتی از بیمارستان بیرون اومدیم

 

حسابی می خندیدی می

 

خواستی ببریمت پارک که سورسوری سوارشی بهمون چراغ کونی هارو نشون

 

می دادی همون چراغ

 

بونی خودمن

 

خداجونم   کاشکه می شد هیچ بچه ایی مریض نمی شد

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

mamane m@ni
15 آذر 92 17:24
خدا رو شکر که همه چیز تموم شد و الان سرحالی هلیا جون مامانی کاریش نمی شه کرد بچه ها تا بزرگ بشن همینن دیگه ایشالا که از این موارد دیگه پیش نیاد دلمونم حسابی برای هلیا جونی تنگیده خاله گلم دل ما هم حسابی برای شما تنگ شده انشاالله هیچ بچه مریض نشه