از اون روزای هلیا
دیروز ازاون روزای جالبت بو دعشقم از سر صبح شروع کردی به شیرین زبونی
صبح با هم رفتیم سوپر مارکت البته قبل از اون بهت گفتم می ریم کیک بخریم
فدات شم که با اون همه بستی های رنگا رنگ حتی یک دفعه نگفتی بستنی
اخه گلم از بس تو خانومی وقتی اومدیم خونه بهم گفتی مامانی برام ادامس
می خری من هم گفتم نه ادامس خوب نیست اما درکمال تعجب سریع بهم
جواب دادی
خوبه خودم خوردم
مامانی بیچاره فقط چند لحظه نگات کردم با ورم نمی شد هلیا داره باهام حرف
می زنه تاحالا این قدر سریع و قشنگ جوابم نداده بودی
یک ساعت بد خیلی پاهات رو بد فرم گذاشته بودی عزیزم چون بدنت نرمه
هرجوری بخوای می تونی بشینی مامانی بهت گفت دخترم پا هاتو صاف جلوت
دراز کن اما تو سریع جواب دادی
غزلم این جوری می شینه
فدای این حاضر جوابیت بشم که راست می گی همه بچه هااین جوری می
شینن
امروز یه حرف جدید به زبون اوردی اونم این بود که وقتی مجبورت می کنم کاری
رو انجام بدی می گنی
نه نه تو رو خدا
تورو خدا رو از کجا یاد گرفتی حالا که فکر می کنم از این تلویزیون


از اون روزای هلیا
