دایی رحمت الله
عزیزدل مامان چند وقتی هست که می خوام این مطلب رو برات بنویسم اما متاسفانه مریض شدم وحتی از پس کارای خونه هم به زور برمی اومدم خیلی وقت بود که تصمیم داشتم برای دیدن دایی مامان بزرگ مامانی وبابایی بریم که امسال عید بالاخره تونستیم عید دیدی بریم اونجاالبته مانی جونی به همراه خانواده هم اونجابودن وماشما دو تاجوجه رنگی رو جلو دایی نشوندیم وازتون عکس گرفتیم

گل مامان وقتی از شمال اومدیم این قسمت از وبلاگت رو این جوری شروع کردم که مامانی دوست داره که از این به بعد هر سال بریم اونجا اما متاسفانه یک هفته پیش خبر دادن که دایی رفته پیش خدا و دیگه بین ما نیست خیلی ناراحت شدم
نفس مامان عشق مامان بعضی وقتا ادما تا وقتی پیشمون هست ازشون غفلت می کنیم وفراموش می کنیم که همه ما برای همیشه پیش همدیگه نیستیم گلم همه ادمای اطرافت رو دوست داشته باش تا روزی اگه از پیشت رفتن با خاطراتشون خوش باشی


دایی رحمت الله
