دست کو چو لو هلیاشکست
مامان و باباتصمیم گرفتن تعطیلات عیدفطرروبرن شمال پیش مامان جون وباباجون امااین قدر مامانی ناراحت که نمی دونه چطوری این خاطره بدرو برام بنویسه صبح روز 21مردادوقتی هلیاجونی داشت صبحانه می خورد یک دفعه تصمیم می گیره بره تو حیاط وقتی داشت پایین می رفت پلهارو غلت زد رفت پایین مامان همین الان هم که داره این رومی نویسه گریش گرفته هلیا جونی جناق دست راستش شکست بااون که خیلی دردراشتی نازنینم بازم دوست داشتی تو حیاط مورچه هارو بگیری وباهاش بازی کنی بعضی وقت ها خودم هم شک می کردم که دستت شکسته اجی الهام وداداش رضا البته بقول تو حاجی وداداجی مدام از...
نویسنده :
مامان هلیاجون
16:19










