هلیا نفس مامانهلیا نفس مامان، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

هلیا دختر مهربون

بازم پارک ارم

نفسم هرباربا کارای جدیدت مارو غافل گیر می کنی این دفعه که پارک رفتیم دست بابایی رو می گرفتی کنار بازی ها می بردی که سوارت کنه پاهات توبه زمین می کوبیدی من وبابایی حسابی بهت می خندیدیم واز این کارت لذت می بردیم البته کارمون خیلی اشتباه که حتی لجبازی هات هم برامون شیرین شده قربونت بشم که انگاردنیارو بهت دادن بازم اپسی البته این دفعه اپسی مامان وبابای بیچاره نیستن   این قو روفکرکنم بخاطر ابی که قو توش حرکت می کنه دوستش داری     سورپرایز بابای مننی         ...
1 مهر 1392

کوچک ترین فروشنده لباس

خرید لباسای پاییزه هلیای مامان رو به فروشندگی لباس علاقمند کرده ازدست این اقای فرفشنده که اون همه لباس برای مامانی بازکرد هلیا خانم هم که طبق معمول داشت بادقت نگاه می کرد           خسته نباشی ...
1 مهر 1392

اب بازی اب بازی

هلیا ایقدر به بابایی وابسته ایی که روزایی که بابادیر میاد برای اینکه کمتر بهونه بگیری می برمت تو حیاط تابه درختای زیتون وگل های رز توباغچه اب بدی هربار مامانی باخودش می گه این دفعه دیگه نمی گذارم لباسشو خیس کنه اما   د یروز اقاسامان گل رو وقتی داشت توشستن فرشا به مامانی کمک می کرد خیس کردی امروز حمید رضای مهربون     ا ین قدر اب بازی کردی وروجک که داری سرما می خوری الان که دارم مطلب می نویسم عزیز توخواب سرفه می کنه خدامی دونه که هربا که سرفه می کنی مامانی چه حالی میش ه ...
26 شهريور 1392

هلیا جمله کوتاه میگه

2س الت که تماهم شد انگار خیلی خیلی به حرف زدن علاقه پیداکردی یه روز بابا می خواست بهونه بگیره که باهات به اتاقت نیاد گفت پام درد میکنه گل مامان بهم نگاه کردی گفتی مامانی باباپا درد این اولین جملت بوداماحالا هرروز پیشرفت می کنی کنترل کنکلل بشین بیشین پاشو پاسو بخور بخول بستنی مننی غزل دغل خربزه ابازه راستی عشقم رنگ ابی وسبزوزردوقرمز رویاد گرفتی تا10روتقریبا میشموری   باباابازه بخور باباخربزه می خوره سولسولی سورسوره ...
24 شهريور 1392

گردش در کوردان

وقتی دستت شکست مامانی تصمیم گرفت تاخوب شدن کامل دست عزیز دلش هیچ جانره اما از اون جایی که بابایی اصلاازتوخونه بودن وغصه خوردن خوشش نمیادبرنانه سفرکوردان رو باعمو امیر چید   وقتی وارد فضای سبزشدیم ازبس کناررود خونه سرد بود که هلیا وپارسارفتن زیرپتو   کوچولوی من چقدر خاک بازی دوست داری ...
23 شهريور 1392

عروسی عمه جونی

تقریبا 2سال بود که منتظراین روز بودیم اخه هلیا کوچولوی من موقعه خواستگاری عمه جونش هنوزبه دنیا نیومده بود دقیق تربگم یک هفته بعدش اومد پیشمون تو مراسمای عمه جون گلم یک ماه و15روزه بود اما حاله حسابی می تونست برقصه       تواین لباس بیشتر شبیه عمه جون شدی     ا ینم اقا پارسای گل اینم غزل کوچولو   ...
16 شهريور 1392

همیارپلیس کوچولو

چندوقتیه بابایی وهلیا می رن باماشین بیرون وبرای مامانی خرید می کنن البببببببته هلیا خانم عقب می شینه کمربند ایمنی رومی بنده امروزمامان باباهلیارفتن خرید جیگرمامان این قدر که حرفای بابایی برات مهمه حتی وقتی خوابت میومد حاضر نشدی مامانی کمربندبازکنه ...
27 مرداد 1392

تولددوسالگی هلیاجونی

من24تیر1390ساعت9:30صبح دربیمارستان لاله تهران بدنیااومدم امروز روز تولد 2سالگی منه مامان جون وباباجون وعمه جون*مانی گل بامامان وباباش مهمونای امروزما بودن بهترین هدیه امروزم اومدن مانی به خونمون بود چون حسابی باهاش بازی کردم مامانی(باورم نمی شه پرنسس کوچولوی من 2سالش تموم  شده) اینم هدیه مامان جون وباباجون وعمه جون این هم برای اینکه همه قوانین تولد رو رایت کرده باشیم  کلاه بوقی گذاشتم                                               &nbs...
27 مرداد 1392