هلیا نفس مامانهلیا نفس مامان، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

هلیا دختر مهربون

برای سرگرم کردن گلم

امروز دیگه نمی دونستم چه جوری باها ت بازی کنم بعضی روزا از ته دل می   خوام که شمال کنار خانوادم باشم معذرت می خوام که این قدر خود خواهم اما   چکار کنم دلم واقعا براشون تنگ شده   کلی فکر کردم تا یه دفعه به ذهنم رسید که این بازی رو کنیم               بوس بوس بوس فدای دستای کوچولوت بشم ...
1 دی 1392

از اون روزای هلیا

دیروز ازاون روزای جالبت بو دعشقم از سر صبح شروع کردی به شیرین زبونی صبح با هم رفتیم سوپر مارکت البته قبل از اون بهت گفتم می ریم کیک بخریم فدات شم که با اون همه بستی های رنگا رنگ حتی یک دفعه نگفتی بستنی   اخه گلم  از بس تو خانومی وقتی اومدیم خونه بهم گفتی مامانی برام ادامس   می خری من هم گفتم نه ادامس خوب نیست اما درکمال تعجب سریع بهم   جواب دادی خوبه خودم خوردم مامانی بیچاره فقط چند لحظه نگات کردم با ورم نمی شد هلیا داره باهام حرف   می زنه تاحالا این قدر سریع و قشنگ جوابم نداده بودی   یک ساعت بد خیلی پاهات رو بد فرم گذاشته بودی عزیزم چون...
1 دی 1392

شب یلدا 1392

مامان فدات شه امسال شب یلدا با شیرین زبونی های تو شیرین تر شده دیشب برای تو عزیز دلم یه شب پراز شادی بود حسابی پسته وتخمه خوردی   ومامانی 2روز بود که بهت گفته بود باباجونی هندوانه خریده باچه لذتی هندوانه   می خوردی           نمیدونم چرا این قدر به شوهر عمه هامون وابسته شدی دیشب از بغلش پایین   نمی اومدی ...
1 دی 1392

این چیه ؟چی شد؟کی بود؟

طوطی خوش زبون من یه هفته است که مدام می گی این چه ؟اون چیه؟ می   خوای همه چی روبدونی فدات بشم برای این روزا لحظه شماری می کردم   وقتی مامانی می گه وایییییی سریع می دویی پیشم می گی چی شد   مامانییی؟ وقتی تلفن زنگ می خوره می گی کی بودما مانیییی؟ دیگه قشگ حرف می زنی اما باکمی اشتباه ها خیلی شیرین مثلا می گی   اوتادم یعنی افتادم  علف رو میگی عووف میگی بابایی فوتفال نگاه می کنه وقتی داریم می ریم مهمونی همون سفارش هایی که همه مامانا می کنن   منم حسابی برات سخن رانی می کنم  اما قشنگیش اینجاست که توی   مهمونی وقتی می خوای اشت...
28 آذر 1392

روزهای سخت دربیمارستان

٢٨اذربود دیشب خیلی بد خوابیدی همش توی خواب ناله می کردی  صبح که         از خواب بلند شدی رفتی   پیش عمه جون زهرا دراز کشیدی اخه شب عمه اومده بود پیش ما چون مادر   جونینا رفته بودن برای   مراسم مادر بزرگ مانی وشوهر عمه هم سر کارش بود خلاصه توی رخته خواب   بودی که یه دفعه حالت   بهم خورد با خودم گفتم حتما بد غذایی کردی یک ساعت بعد کمی چای ولرم   دادم خوردی اما اونم   سریع بردمت پیش متخصص اون هم گفت بد غذا یی کرده اوردمت خونه با یه   عالمه دارو یکی از دارو هارو   بهت دادم اما سریع متوجه شدم دکتر اشتبا...
15 آذر 1392

عکس

  عزیزم  این عکس  یه روز پاییزی که بعد از اومدن از خونه مامان جونینا ازت   گرفتم  اون انار تو دستت رو مامان شوهر عمه هامون بهت داد البته تو که   همیشه خونه اونا میری از اونجایی که خیلی مهربونن همیشه دست پر برمی   گردی البته این دفعه 2تا انار برداشتی وبهشون گفتی برای مامانی فدای اون   دل پاک ومعصومت بشه مامانی قبل از اینکه بخوابی مامان رفت تا ظرفای ناهارو بشوره که اومدی پیشم گفتی   مامانی ثنا جیش کرده من بهت اجازه دادم تااز کمدت براش شلوار برداری که   نمی دونم چی شد که نظرت تغییر کرد مامانی که از دور حواسش پی تو بود   می دی...
14 آبان 1392

مامانی باورش نمی شه

همه هستی مامان یک هفته است که خیلی قشنگ با هامون صحبت می   کنی مامان بیا این جا بازی کنیم مامان بریم خونه عمه مامان هامون میبه   دادالبته همون میوه خودمون هاباپیماردشد بریم عمه دکترمن عمه   دکتردوس دالم مامانی کجاست بابارفته بوبه پول بیاره بستنی البالوبخره   شیر بخره عزیزم بابارفته شعبه پول بیاره تا بستی الوچه ای بخریم مامان من   دست زدم عمه دعوا کرد گزارش بعداز امدن از خونه عمه خدایا فسقلی من   همون وروجک کوچولو مامان الان دیگه بایه کم اشتباهای بامزه که همش برای   مامان وبابا شیرینه حرف می زنه   امروز وقت افتادی گفتم ای داد بی داد که تو طوط...
14 آبان 1392

خاطرات شمال

گلم تاقبل از این هر بار باهم شمال می رفتیم بهم زیاد خوش نمی گذشت اما       این دفعه نمی دونم شاید توبزرگ تر شده بودی چون دیگه کم تر بهونه می             گرفتی ومدام با رضا والهام وگاهی هم فاطیما بازی می کردی   ما23مهربابابایی رفتیم شمال تا امسال که باباجون گوسفند قربانی می کنه         اونجا باشیم خیلی روز خوبی بود     قبل از سفر     متاسفانه بابایی نتونست بیشتر مرخصی بگیره و26مهر روز جمعه رفت ومنو تو       تا عید قربان شمال موندیم     عروسی پ...
10 آبان 1392