هلیا نفس مامانهلیا نفس مامان، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

هلیا دختر مهربون

خاطرات شمال

1392/8/10 16:11
نویسنده : مامان هلیاجون
1,041 بازدید
اشتراک گذاری

گلم تاقبل از این هر بار باهم شمال می رفتیم بهم زیاد خوش نمی گذشت اما

 

 

 

این دفعه نمی دونم شاید توبزرگ تر شده بودی چون دیگه کم تر بهونه می

 

 

 

 

 

 

گرفتی ومدام با رضا والهام وگاهی هم فاطیما بازی می کردی

 

ما23مهربابابایی رفتیم شمال تا امسال که باباجون گوسفند قربانی می کنه

 

 

 

 

اونجا باشیم خیلی روز خوبی بود

 

 

قبل از سفر

 

سفر

 

متاسفانه بابایی نتونست بیشتر مرخصی بگیره و26مهر روز جمعه رفت ومنو تو

 

 

 

تا عید قربان شمال موندیم

 

 

عروسی پسرعمو ارش وخاله معصومه

 

 

وای خدایا این اولین جشن بدون حضور بابایی بود دیگه بدو بابایی باتووروجک

 

 

 

جایی نمی رم فقط10دقیقه خوب بودی بعداز اون یه نفس می گفتی بابامو

 

 

 

 

 

 

میخوام اصلا نفهمیدم تاساعت 10 که شام رو خوردیم عروسی چه جوری

 

 

 

گذشت تا اینکه وقت رقص عروس وداماد تو رو بردم دقیقا جلو عروس وداماد که

 

 

 

نیم ساعت بعد خوابیدی قسمت جالبش این جاست که تو خونه ساعت12شب

 

 

 

به من می گی مامان عروس رقصید دامادپول داد

 

روزای بعد بیشترتوحیاط بازی می کردی با کرم ومورچه وخروس ومرغ

 

 

 h

 

 

ما مان گلی این کرم بیچاره که پفیلا نمی خوره گلم چرا براش سبزی وعلف می

 

 

 

ریزی  می گی بخور بخور

 

 

 ا

 

تا

 

جیگرم بعضی وقتا واقعا خوشحال می شم می بینم به این قدربه انجام کارای

 

 

 

خونه علاقه داری

 

 

تا

 

راستی یه روز که تصمیم گرفتیم شام بریم روستای مامانی قلبگیلده قلبکه

 

 

 

اونجا حیون مورد علاقت گربه رو دیدی کلی ناز کردی

 

 

ن

 

ا

 

اینم یه عکس یادگاری از هلیا کنار درخت خرمالو باباجون خیلی خیلی مهربونت

 

 

 

تا

 

ا

 

عزیز دلم همیشه دلم می خواست هر 24هرماه برات یه جشن کوچک بگیرم اما

 

 

 

نمی شد ولی بالاخره تونستم27ماهگیت یه کیک درست کنم وبا خاله هاو

 

 

 

داداشی واجی جشن بگیریم

بل

 

دلبرکم

 

 

همه زندگی من می دونم بیشتر رفتار های تو تقلیدی ازکارای مامانی این ثنا

 

 

 

 

نوه گل منه که تو با بابادادیعنی همون خودکار داری ارایشش می کنی

 

 

نمی دونم کی می خوای بگی خودکار اخه بابادادخیلی سخت تره

 

 

 

بل

 

 

لا

 

دخترگلم این روزا خونه بابا جون کنار اجی ودادش رضا خیلی کلمات جدید یاد

 

 

 

 

گرفتی وجمله های زیا دی می تونی بگی

 

 

بریم خونه دادشی

 

 

اجی بیاد

 

 

دغابخوریم چشمکغذابخوریم

 

 

ورزش کنیم

 

 

وای گلم یه عالمه جمله یاد گرفتی که الان نمی تونم همش رو برات بنویسم

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان الی
11 آبان 92 22:01
عزیزم معلومه که خیلی بهت خوش گذشته نازم[hr


اره خاله جون جای همه عزیزان خالی
mamane m@ni
14 آبان 92 16:34
سلام
من چندباری روی این مطلبت نظر گذاشتم ولی سند نمی شد و کلافه میشدم البته
نتم کمی مشکل داشت.
حالا یه بار دیگه اونارو می نویسم برات هلیا جونی.
اول اینکه همیشه خوش باشید الهی.
شمال به بچه ها که همش تو آپارتمانن حسابی خوش می گذره.
وروجک تو هم با کرم و پیشی و ...سر و کار داری.راستی عکساتم قشنگ بودن مخصوصا اون که کنار درخت خرمالو
و اون یکی عکست که تو چمدونی جالبه مانی هم عین همون عکس رو داره.تا یادم نرفته دیگه باید بگم 28 ماهگی مبارک



امیدوارم خدا به تمام مامان جوناو باباجونا سلامتی به که تو خونه هاشون به مااین قدر خوش می گذره
مهتاب مامان آذین
25 بهمن 92 22:17
سلام عزیزم " دخملت خیلی بانمکه بخدا این پستهایی که رمز نداشت رو دیدم خنده م گرفت عین دختر منه خط خطی میکه مورچه ها رو اذیت میکنه و..........خدا برات نگه داره ایشاله . عزیزم اگه مایل به ادامه دوستی بودی خبرم کن
مامان هلیاجون
پاسخ
سلام گلم دختر شما هم خیلی نانازه ممنون که به وبلاگ ما سر زدید