خاطرات شمال
گلم تاقبل از این هر بار باهم شمال می رفتیم بهم زیاد خوش نمی گذشت اما
این دفعه نمی دونم شاید توبزرگ تر شده بودی چون دیگه کم تر بهونه می
گرفتی ومدام با رضا والهام وگاهی هم فاطیما بازی می کردی
ما23مهربابابایی رفتیم شمال تا امسال که باباجون گوسفند قربانی می کنه
اونجا باشیم خیلی روز خوبی بود
قبل از سفر

متاسفانه بابایی نتونست بیشتر مرخصی بگیره و26مهر روز جمعه رفت ومنو تو
تا عید قربان شمال موندیم
عروسی پسرعمو ارش وخاله معصومه
وای خدایا این اولین جشن بدون حضور بابایی بود دیگه بدو بابایی باتووروجک
جایی نمی رم فقط10دقیقه خوب بودی بعداز اون یه نفس می گفتی بابامو
میخوام اصلا نفهمیدم تاساعت 10 که شام رو خوردیم عروسی چه جوری
گذشت تا اینکه وقت رقص عروس وداماد تو رو بردم دقیقا جلو عروس وداماد که
نیم ساعت بعد خوابیدی قسمت جالبش این جاست که تو خونه ساعت12شب
به من می گی مامان عروس رقصید دامادپول داد
روزای بعد بیشترتوحیاط بازی می کردی با کرم ومورچه وخروس ومرغ

ما مان گلی این کرم بیچاره که پفیلا نمی خوره گلم چرا براش سبزی وعلف می
ریزی می گی بخور بخور


جیگرم بعضی وقتا واقعا خوشحال می شم می بینم به این قدربه انجام کارای
خونه علاقه داری

راستی یه روز که تصمیم گرفتیم شام بریم روستای مامانی
گیلده
که
اونجا حیون مورد علاقت گربه رو دیدی کلی ناز کردی


اینم یه عکس یادگاری از هلیا کنار درخت خرمالو باباجون خیلی خیلی مهربونت


عزیز دلم همیشه دلم می خواست هر 24هرماه برات یه جشن کوچک بگیرم اما
نمی شد ولی بالاخره تونستم27ماهگیت یه کیک درست کنم وبا خاله هاو
داداشی واجی جشن بگیریم

دلبرکم
همه زندگی من می دونم بیشتر رفتار های تو تقلیدی ازکارای مامانی این ثنا
نوه گل منه که تو با بابادادیعنی همون خودکار داری ارایشش می کنی
نمی دونم کی می خوای بگی خودکار اخه بابادادخیلی سخت تره


دخترگلم این روزا خونه بابا جون کنار اجی ودادش رضا خیلی کلمات جدید یاد
گرفتی وجمله های زیا دی می تونی بگی
بریم خونه دادشی
اجی بیاد
دغابخوریم
غذابخوریم
ورزش کنیم
وای گلم یه عالمه جمله یاد گرفتی که الان نمی تونم همش رو برات بنویسم


خاطرات شمال
