هلیا نفس مامانهلیا نفس مامان، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

هلیا دختر مهربون

برج میلاد

دخملم امروز که رفته بودیم دکتر وقت برگشتن بابایی یه دفعه تصمیم گرفت مارو ببربرج میلاد  این هفته   اونجانمایشگاه برگذار میشه    خیلی نمایشگاه جالبی بود         دخترم چون که رفتنمون با برنامه ریزی نبود شرمنده با گوشی عکس گرفتم               ...
9 مهر 1392

هلیا جونی شعر می خونه

نانازی من شعر تبلیغ شامپو ی گلرنگ رو خییلی وقته که می خونی هی می     گی گل گل گل بعدشو دیگه فقط خودت می فهمی دیروز خونه مادر جون اهنگ مورد علاقت که شادمهروابی خوندن رو می خوندی که مامانی وبابای کلی تعجب کردن البته این اهنگ رو از یک سالگیت که میشنیدی مدام انگشتت رو تکون می دادی می گفتی من من من اما حالاکلمات دیگه مثل رویایی دارم هم می تونستی بگی   امروز شعر پنگو راهم بعضی کلماتش می گفتی خوشحالم که می بینم هر روز چیزای جدید یاد می گیری امروز به باباگفتی بابابلیم دد خدامی دونه بابایی چقدر ذوق کرد     کلی جمله های دیگه می...
4 مهر 1392

اولین روز پاییز وارزوی مامانی

گلم همه زندگیم امروز روزاول پاییزه ازخدا می خوام قشنگ ترین پاییز رو داشته باشی عزیزم خورشیدم  کاشکه می شد تااخر این ماه ارزوی مامانی  براورده بشه تاپاییز امسال برایی من وتو بابایی زیبا تربشه
1 مهر 1392

بازم پارک ارم

نفسم هرباربا کارای جدیدت مارو غافل گیر می کنی این دفعه که پارک رفتیم دست بابایی رو می گرفتی کنار بازی ها می بردی که سوارت کنه پاهات توبه زمین می کوبیدی من وبابایی حسابی بهت می خندیدیم واز این کارت لذت می بردیم البته کارمون خیلی اشتباه که حتی لجبازی هات هم برامون شیرین شده قربونت بشم که انگاردنیارو بهت دادن بازم اپسی البته این دفعه اپسی مامان وبابای بیچاره نیستن   این قو روفکرکنم بخاطر ابی که قو توش حرکت می کنه دوستش داری     سورپرایز بابای مننی         ...
1 مهر 1392

کوچک ترین فروشنده لباس

خرید لباسای پاییزه هلیای مامان رو به فروشندگی لباس علاقمند کرده ازدست این اقای فرفشنده که اون همه لباس برای مامانی بازکرد هلیا خانم هم که طبق معمول داشت بادقت نگاه می کرد           خسته نباشی ...
1 مهر 1392

اب بازی اب بازی

هلیا ایقدر به بابایی وابسته ایی که روزایی که بابادیر میاد برای اینکه کمتر بهونه بگیری می برمت تو حیاط تابه درختای زیتون وگل های رز توباغچه اب بدی هربار مامانی باخودش می گه این دفعه دیگه نمی گذارم لباسشو خیس کنه اما   د یروز اقاسامان گل رو وقتی داشت توشستن فرشا به مامانی کمک می کرد خیس کردی امروز حمید رضای مهربون     ا ین قدر اب بازی کردی وروجک که داری سرما می خوری الان که دارم مطلب می نویسم عزیز توخواب سرفه می کنه خدامی دونه که هربا که سرفه می کنی مامانی چه حالی میش ه ...
26 شهريور 1392