هلیا نفس مامانهلیا نفس مامان، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

هلیا دختر مهربون

هلیا جمله کوتاه میگه

2س الت که تماهم شد انگار خیلی خیلی به حرف زدن علاقه پیداکردی یه روز بابا می خواست بهونه بگیره که باهات به اتاقت نیاد گفت پام درد میکنه گل مامان بهم نگاه کردی گفتی مامانی باباپا درد این اولین جملت بوداماحالا هرروز پیشرفت می کنی کنترل کنکلل بشین بیشین پاشو پاسو بخور بخول بستنی مننی غزل دغل خربزه ابازه راستی عشقم رنگ ابی وسبزوزردوقرمز رویاد گرفتی تا10روتقریبا میشموری   باباابازه بخور باباخربزه می خوره سولسولی سورسوره ...
24 شهريور 1392

گردش در کوردان

وقتی دستت شکست مامانی تصمیم گرفت تاخوب شدن کامل دست عزیز دلش هیچ جانره اما از اون جایی که بابایی اصلاازتوخونه بودن وغصه خوردن خوشش نمیادبرنانه سفرکوردان رو باعمو امیر چید   وقتی وارد فضای سبزشدیم ازبس کناررود خونه سرد بود که هلیا وپارسارفتن زیرپتو   کوچولوی من چقدر خاک بازی دوست داری ...
23 شهريور 1392

عروسی عمه جونی

تقریبا 2سال بود که منتظراین روز بودیم اخه هلیا کوچولوی من موقعه خواستگاری عمه جونش هنوزبه دنیا نیومده بود دقیق تربگم یک هفته بعدش اومد پیشمون تو مراسمای عمه جون گلم یک ماه و15روزه بود اما حاله حسابی می تونست برقصه       تواین لباس بیشتر شبیه عمه جون شدی     ا ینم اقا پارسای گل اینم غزل کوچولو   ...
16 شهريور 1392

همیارپلیس کوچولو

چندوقتیه بابایی وهلیا می رن باماشین بیرون وبرای مامانی خرید می کنن البببببببته هلیا خانم عقب می شینه کمربند ایمنی رومی بنده امروزمامان باباهلیارفتن خرید جیگرمامان این قدر که حرفای بابایی برات مهمه حتی وقتی خوابت میومد حاضر نشدی مامانی کمربندبازکنه ...
27 مرداد 1392

تولددوسالگی هلیاجونی

من24تیر1390ساعت9:30صبح دربیمارستان لاله تهران بدنیااومدم امروز روز تولد 2سالگی منه مامان جون وباباجون وعمه جون*مانی گل بامامان وباباش مهمونای امروزما بودن بهترین هدیه امروزم اومدن مانی به خونمون بود چون حسابی باهاش بازی کردم مامانی(باورم نمی شه پرنسس کوچولوی من 2سالش تموم  شده) اینم هدیه مامان جون وباباجون وعمه جون این هم برای اینکه همه قوانین تولد رو رایت کرده باشیم  کلاه بوقی گذاشتم                                               &nbs...
27 مرداد 1392

دست کو چو لو هلیاشکست

مامان و باباتصمیم گرفتن تعطیلات عیدفطرروبرن شمال پیش مامان جون وباباجون امااین قدر مامانی ناراحت که نمی دونه چطوری این خاطره بدرو برام بنویسه صبح روز 21مردادوقتی هلیاجونی داشت صبحانه می خورد یک دفعه تصمیم می گیره  بره تو حیاط وقتی داشت پایین می رفت پلهارو غلت زد رفت پایین مامان همین الان هم که داره این رومی نویسه گریش گرفته هلیا جونی جناق دست راستش شکست       بااون که خیلی دردراشتی نازنینم بازم دوست داشتی تو حیاط مورچه هارو بگیری وباهاش بازی کنی       بعضی وقت ها خودم هم شک می کردم که دستت شکسته     اجی الهام وداداش رضا البته بقول تو حاجی وداداجی مدام از...
27 مرداد 1392