وقتی می خوابی
و باز هم سفر به شمال
برای سرگرم کردن گلم
امروز دیگه نمی دونستم چه جوری باها ت بازی کنم بعضی روزا از ته دل می خوام که شمال کنار خانوادم باشم معذرت می خوام که این قدر خود خواهم اما چکار کنم دلم واقعا براشون تنگ شده کلی فکر کردم تا یه دفعه به ذهنم رسید که این بازی رو کنیم بوس بوس بوس فدای دستای کوچولوت بشم ...
نویسنده :
مامان هلیاجون
17:23
از اون روزای هلیا
دیروز ازاون روزای جالبت بو دعشقم از سر صبح شروع کردی به شیرین زبونی صبح با هم رفتیم سوپر مارکت البته قبل از اون بهت گفتم می ریم کیک بخریم فدات شم که با اون همه بستی های رنگا رنگ حتی یک دفعه نگفتی بستنی اخه گلم از بس تو خانومی وقتی اومدیم خونه بهم گفتی مامانی برام ادامس می خری من هم گفتم نه ادامس خوب نیست اما درکمال تعجب سریع بهم جواب دادی خوبه خودم خوردم مامانی بیچاره فقط چند لحظه نگات کردم با ورم نمی شد هلیا داره باهام حرف می زنه تاحالا این قدر سریع و قشنگ جوابم نداده بودی یک ساعت بد خیلی پاهات رو بد فرم گذاشته بودی عزیزم چون...
نویسنده :
مامان هلیاجون
17:07
شب یلدا 1392
مامان فدات شه امسال شب یلدا با شیرین زبونی های تو شیرین تر شده دیشب برای تو عزیز دلم یه شب پراز شادی بود حسابی پسته وتخمه خوردی ومامانی 2روز بود که بهت گفته بود باباجونی هندوانه خریده باچه لذتی هندوانه می خوردی نمیدونم چرا این قدر به شوهر عمه هامون وابسته شدی دیشب از بغلش پایین نمی اومدی ...
نویسنده :
مامان هلیاجون
17:06
این چیه ؟چی شد؟کی بود؟
طوطی خوش زبون من یه هفته است که مدام می گی این چه ؟اون چیه؟ می خوای همه چی روبدونی فدات بشم برای این روزا لحظه شماری می کردم وقتی مامانی می گه وایییییی سریع می دویی پیشم می گی چی شد مامانییی؟ وقتی تلفن زنگ می خوره می گی کی بودما مانیییی؟ دیگه قشگ حرف می زنی اما باکمی اشتباه ها خیلی شیرین مثلا می گی اوتادم یعنی افتادم علف رو میگی عووف میگی بابایی فوتفال نگاه می کنه وقتی داریم می ریم مهمونی همون سفارش هایی که همه مامانا می کنن منم حسابی برات سخن رانی می کنم اما قشنگیش اینجاست که توی مهمونی وقتی می خوای اشت...
نویسنده :
مامان هلیاجون
10:44
روزهای سخت دربیمارستان
٢٨اذربود دیشب خیلی بد خوابیدی همش توی خواب ناله می کردی صبح که از خواب بلند شدی رفتی پیش عمه جون زهرا دراز کشیدی اخه شب عمه اومده بود پیش ما چون مادر جونینا رفته بودن برای مراسم مادر بزرگ مانی وشوهر عمه هم سر کارش بود خلاصه توی رخته خواب بودی که یه دفعه حالت بهم خورد با خودم گفتم حتما بد غذایی کردی یک ساعت بعد کمی چای ولرم دادم خوردی اما اونم سریع بردمت پیش متخصص اون هم گفت بد غذا یی کرده اوردمت خونه با یه عالمه دارو یکی از دارو هارو بهت دادم اما سریع متوجه شدم دکتر اشتبا...
نویسنده :
مامان هلیاجون
17:32
سوگواری برای مظلوم ترین کودک
عزیزترینم امسال سومین سالی که تورو بیمه می کنم به نام علی اصغر اینم اقا محمد طاها ...
نویسنده :
مامان هلیاجون
1:17
عکس
عزیزم این عکس یه روز پاییزی که بعد از اومدن از خونه مامان جونینا ازت گرفتم اون انار تو دستت رو مامان شوهر عمه هامون بهت داد البته تو که همیشه خونه اونا میری از اونجایی که خیلی مهربونن همیشه دست پر برمی گردی البته این دفعه 2تا انار برداشتی وبهشون گفتی برای مامانی فدای اون دل پاک ومعصومت بشه مامانی قبل از اینکه بخوابی مامان رفت تا ظرفای ناهارو بشوره که اومدی پیشم گفتی مامانی ثنا جیش کرده من بهت اجازه دادم تااز کمدت براش شلوار برداری که نمی دونم چی شد که نظرت تغییر کرد مامانی که از دور حواسش پی تو بود می دی...
نویسنده :
مامان هلیاجون
1:14







