هلیا نفس مامانهلیا نفس مامان، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

هلیا دختر مهربون

مامانی باورش نمی شه

همه هستی مامان یک هفته است که خیلی قشنگ با هامون صحبت می   کنی مامان بیا این جا بازی کنیم مامان بریم خونه عمه مامان هامون میبه   دادالبته همون میوه خودمون هاباپیماردشد بریم عمه دکترمن عمه   دکتردوس دالم مامانی کجاست بابارفته بوبه پول بیاره بستنی البالوبخره   شیر بخره عزیزم بابارفته شعبه پول بیاره تا بستی الوچه ای بخریم مامان من   دست زدم عمه دعوا کرد گزارش بعداز امدن از خونه عمه خدایا فسقلی من   همون وروجک کوچولو مامان الان دیگه بایه کم اشتباهای بامزه که همش برای   مامان وبابا شیرینه حرف می زنه   امروز وقت افتادی گفتم ای داد بی داد که تو طوط...
14 آبان 1392

خاطرات شمال

گلم تاقبل از این هر بار باهم شمال می رفتیم بهم زیاد خوش نمی گذشت اما       این دفعه نمی دونم شاید توبزرگ تر شده بودی چون دیگه کم تر بهونه می             گرفتی ومدام با رضا والهام وگاهی هم فاطیما بازی می کردی   ما23مهربابابایی رفتیم شمال تا امسال که باباجون گوسفند قربانی می کنه         اونجا باشیم خیلی روز خوبی بود     قبل از سفر     متاسفانه بابایی نتونست بیشتر مرخصی بگیره و26مهر روز جمعه رفت ومنو تو       تا عید قربان شمال موندیم     عروسی پ...
10 آبان 1392

برایی بهترین بابا

این نوشته زیباروبا دنیایی از عشق برای بهترین بابای دنیامی نویسم دخترکه باشی می دونی اولین عشق زندگی پدرته       دخترکه باشی می دونی محکم ترین پناهگاه     دنیاپدرته     دخترکه باشی میدونی مردانه ترین دستی که میتونه           بگیریودیگه ازهیچی نترسی دستای گرم ومهربون         پدرته     دخترکه باشی می دونی همه دنیاپدرته     دخترکه باشی میدونی هرجاکه باشی چه باشه چه         نباشه قویترین فرشته نگهبان پدرته    ...
21 مهر 1392

مامانی روببخش

دخترم  مامانی داره تمام تلاشش رو می کنه که تورو به بهترین نحوممکن تربیت   کنه بقول خاله زهره   تربیت بچه ها از بدنیا اوردنشون مهمتره اما نمی تو نم مانعه دیگران بشم تو هم   که مثل ضبط صوت همه   حرفارو یاد می گیری بد به خودم تحول میدی دیروز یه دفعه به مامانی نگاه کردی     گفتی پولو مامانی بیچاره   خشکش زدخدایا چرا بین این  همه حرفای قشنگ این کلمه حالا از امروز می   خوام بیشتر از قبل بهت   توجه کنم وبهت یاد بدم که بعضی از کلمات رو حتی اگه بلدی به نباید به زبون     بیاری   نازنازم امروز یه اشتباهی کردم ...
21 مهر 1392

هلیا کوهنورد مامان

نازنینم اولین باری که کو ه رفته بودی 5ماهه و2هفتت بود البته توشکمم مامانی   دومین بار هم 18 ماهه بودی که با عمه جون وشوهرعمه هامون رفته بودیم     امروز هم بابایی  بازتصمیم گرفت که جمعه خونه نباشیم وبریم دربند البته دیگه   دارم بهش شک می کنم     اخه مامانی الان چند هفته هست که به بابایی می گه جمعه خونه باشیم چون           می خوام همه ملاف ها     رو بشورم     بابایی هم لطف می کنه وهیچ جمعه ایی خونه نیستیم       عزیزم ازاونجایی که بی نهایت کباب دوست داری وقتی کارکنان رست...
20 مهر 1392

روزکودک

عزیزترازجونم ازروزیکه بدنیا اومدی دنیابرای مامانی رنگ دیگه ایی   گرفت قبلا اگه برای کودکی اتفاقی می افتاد مامانی ناراحت می شد   اما حالا نمی دونم چرا بی اختیار اشک می ریزم وبرای هر کوچولو ایی   که دچارمشکل شده دعا می کنم     عشق مامان برای همه بچه های دنیا ارزوی سلامتی می کنم     اینم هدیه روز کودک هلیا جونی       ...
17 مهر 1392

برج میلاد

دخملم امروز که رفته بودیم دکتر وقت برگشتن بابایی یه دفعه تصمیم گرفت مارو ببربرج میلاد  این هفته   اونجانمایشگاه برگذار میشه    خیلی نمایشگاه جالبی بود         دخترم چون که رفتنمون با برنامه ریزی نبود شرمنده با گوشی عکس گرفتم               ...
9 مهر 1392

هلیا جونی شعر می خونه

نانازی من شعر تبلیغ شامپو ی گلرنگ رو خییلی وقته که می خونی هی می     گی گل گل گل بعدشو دیگه فقط خودت می فهمی دیروز خونه مادر جون اهنگ مورد علاقت که شادمهروابی خوندن رو می خوندی که مامانی وبابای کلی تعجب کردن البته این اهنگ رو از یک سالگیت که میشنیدی مدام انگشتت رو تکون می دادی می گفتی من من من اما حالاکلمات دیگه مثل رویایی دارم هم می تونستی بگی   امروز شعر پنگو راهم بعضی کلماتش می گفتی خوشحالم که می بینم هر روز چیزای جدید یاد می گیری امروز به باباگفتی بابابلیم دد خدامی دونه بابایی چقدر ذوق کرد     کلی جمله های دیگه می...
4 مهر 1392